!...هیـــس...!خدا اون بالاست
!...هیس...! یواش تر
اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم... نمیدونم چجوری حرف و بگم... ولش کن... هرچی شد شد... .....! الفــــــــ با یه کلاه بالاش یه دیقه منو نیگا کن... فقط چند لحظه... خواهش میکنم...! چند وقته که میخوام یه چیزی رو بهت بگم... دنبال یه موقعیتی بودم که بشه باهات حرف زد... خیلی وقته که میخواستم بهت بگم ولی نمیتونستم... ولی احساس میکنم که دیگه باید بگم... نمیتونم تو خودم نگهش دارم... ر راجع به یه موضوعی میخواستم باهات حرف بزنم. احساس میکنم تا دیر نشده باید خودمو خالی کنم... همه چی از وقتی شروع شد که تو رفتارت توی این چند روزه با من عوض شده... نمیدونم... شاید کاری که میخوام بکنم درست نباشه... شاید از حرفم ناراحت بشی... ولی باید حرف دلمو بهت بزنم... چون فک میکنم این جوری خیلی بهتر باشه... میم میدونم که از احتمالا از دستم دلخور میشی..! به منم حق بده.. هرکسی تو موقعیت من میبود زود تر این کارو میکرد... اگر تا این جا صبر کردم فقط میخواستم مطمن بشم.. اگه چیزی بهت نگفتم میخواستم به چیزی که میخوام بگم فک کنم بعد بگم... و حالا تمام فکرامو کردم... فک میکنم اگه بهت نگم هم به خودم و هم به تو خیانت کردم... اگه نگم موقعیت خیلی خوبی رو از دست دادم... الفـــــ بدون کلاه امـّـــــا بازم ازت معذرت میخوام.. ولی دیگه نمیتونم تو خودم نگهش دارم... باید بگم... میدونم وقتی که حرفمو بزنم خیلی از دستم ناراحت میشی... میدونم که تو دلتم میگی چه آدم بی شعوریه... ۲زار خجالت نمیکشه و از این جور حرفا... نون نمیتونم نگم... نمیشه. ...... ... . ولی تو خجالت نمیکشی...؟ خاک تو سرت... ینی دوزار احساس شرمندگی نمیکینی... هی هیچی نمیگم... میگم الان یه حرفی میزنه... یه چیزی میگه.. ولی نه... اصلا به روی خودشم نمیاره... آخه آدم تا چه حدی میتونه خسیس باشه... هاااا...؟؟؟؟ خاک تو سرت... کادوی من چی شد پـــ (( آرمان )) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن:هه تولدم هم مبارک... و این که... اینجا خوبه... آره.. برای یه سری واژه های بی روح همین جا مناسبه... خب.. حالا آروم آروم آروم برو عقب.. یه ذره دیگه بیشتر نمونده... برو..نترس.. وقتی زیر پات خالی بشه خودت میفهمی... نگران چیزی نباش... قراره تا آخر دوست داشته باشم...! خیلی جالبه... خیلی.. اون قدر جالبه که حس خوبی به این جالبی ندارم...! چیزی نیس.. فقط قرارِ وانمود کنیم مست باشیم... سر قولم هستم... برو تا آخر پیشتم...! برو... منم همین روزا خودم میام.... ... .. . نمیدونم چی شد... بعد از گذشت حدود یک سال... بازم نمیدونم چی شد... بعد از اون همه قول دادنا... نمیدونم چرا... ولی من هنوز خودمم و خودم... قرارمون این بود که هرچی منه ما کنیم... ولی...! ما فقط قرار بود وانمود کنیم مست بودیم... اینقدر دوس داشتنمون جالب بود... که مثه خیلی چیزای دیگه کشنده شد... و حالا... بیخیال... همین کافی بود... (( خود آرمان..! ))
پ.ن:وب تعطیل شد...! حالا حالا هااا وب در همین حالت میمونه...! جواب نظرا هم میمونه تا یه زمانی که دوباره برگشتم...! هیف...! بعد از اون گشادی و تنگیه دلهــــــــــــااااا.. بعد از اون رفتن و اومدن هااا.... بعد از اون بازو بسته کردن چشااااا... بعد از اون شروع کردن و تموم شدنااا... بعد از اون دامنایی که ما گرفتیمو گفتن دامن نیست وبه...! بعد از اون عشق عاشقیه دخترکااا و مترسکاااا... بعد از اون خیرگی هااا... بعد از اون همه مردم آزاری هاااا... بعد ازاون همه تقاضای قربونی کردن حیوانات مختلف از جمله (شتر)...! خلاصه بعد از نوشتن یه سری مطلب مزخرف... یکی اومد گفت...! پسر..! ۲زار آدم باش... ما هم دیدیم زشته حرفشو زمین بندازیم... بعد چند سال یکی یه درخواستی از ما داشته...! زشته بگیم بعدااا و تو فکرشم و از این حرفا...! خلاصه تصمیم گرفتیم آدم بشیم... و در آخر این که ما الان آدمیم... ..... ... ..! ( آدم )
پ.ن:خدایااجازه هست دامنتو بگیرم بگم دستم به دامنت...؟ اینی هم که من دارم بهش میگم ذهن... آخه اینا چیه ازش استخراج میشه.... ای خدا... پ.ن:۲ مخاطب خاص... اینم از اون زندگی که میگفتی زیباست... اگر هم نبود داریم زیباش میکنیم... از اون حکمتی هم که میگفتی... اونم دست خداس... یه دله تنگ دارم و یه جیب گشاد.. هه.. بیچاره دله تنگ... نه... بیچاره دل های تنگ... آرمـــــــــــــان...!؟ تا به حال دلت تنگ شده...؟ ـ هـــــا...؟ میگم تو هم دلت تنگه...؟ ـ نمیدونم.از تنگی و گشادیش خبری ندارم. هه... خدا کنه هیچ وقت نفهمی که کی تنگ شده و کی گشاد... ـ آهــــآن باشه... مرسی که راهنماییم کردی...! راستی آرمان یادته که میگفتی خدایا مگه هرکی هرچی از ته دل خواست باید بهش بدی...؟ یادته...؟ ـ هــــآن...؟ ـ نمیدونم...! تو تا به حال چیزی رو از ته دل خواستی..؟ ـ هی رفیق... ـ یه دیقه صبر کن... ـ آرمــــــــــــــــــــآن از این جا رفته... ـ فک کنم خیلی دلش تنگ بودو گرفته... که رفت... ـ اینو از حرفای آخرش میشد فهمید... ـ آرمان گفت یه چیزی رو از ته دل خدا خواستمو... ـ رفتــــــــــــ ـ من تازه اومدم... یادم رفت بگم...ببخشید (( ... ))
پ.ن:......؟؟؟؟؟؟؟ پ.ن۲:.............! و دیگر هیچ...! دستم به دامنتون... نظر خوصوصی نذارید... مطمنی...؟ نه حالت خوب نیس... هه... تو دیوووونه ای... آره دیووونه... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چشا باز... گوشا بسته.... دستا به صورت لمس رو کیبور قرار میدیم... میخوایم شروع کنیم... . . . . . . . . . هه... تموم شد...! (( آرمان ))
پ.ن:این دیگه چی بود اووومد...؟؟؟ پ.ن:۲ تو به عمق این مطلب نیگا کن... به این حرفا توجه نکن. پ.ن:۳ مخاطب خاص...؟؟؟ هه... فک کنم داشته باشد.. بدبختی وقتی که سنگش کردی داشت لبخند میزد... برا همین خواست که بره... خــــــــــــــــدا..... خوابی هنوز.....؟ یادته... میگفتی نگران نباش از ته دل نمیخوان.... منم ازت خواستم اگه از ته دل خواستن هم تو قبول نکنی... و تو به جای جواب. لبخند زدی ...! هه یاد داستانی میوفتم که سهیل برام میگفت... داستان دخترکی که عاشق مترسکه مزرعه شده بود... دخترکی که همه منتظر این بودن که تو اونو راهنمایی کنی... امــــــــآ نشستی یه گوشه و گفتی از ته دل نمیخواد... گذشت تا روزی که دخترک مترسکو از ته دل ازت خواست... یادته.. دیگه کار از کار گذشته بود... دخترک با مترسک ازدواج کرد... خواستی درستش کنی... به مترسک جووون دادی... مترسک با اونجا آشنایی نداشت... اما دخترک براش مهم نبود. دخترک با تمام وجود شکر گزار تو بود.. یادته... ولی دخترک خبر نداشت که تو به مترسک قلب ندادی... دخترک فک میکرد.... بیخیال... هه... بیچاره خودم... مگه هرکی هرچی از ته دل خواست باید بهش بدی...!؟؟؟؟ نمیدونم کیو دارم میبرم زیر سوال...؟؟ این بارو نشین کنار... خودت یه جور درستش کن تا از ته دل نخواستن... خــــــــــــــــــــدایی کن... ..... .. .! هیس...! خدا خوابیده....! (( آرمان)) آروم تر...!
پ.ن۱:دقیقا نمیدونم دارم چیکار میکنم... پ.ن۲:فقط خواهش میکنم نیایید بگید خدا بیداره... میدونم نیازی به یادآوری ندارم... پ.ن۳:فک کنم دیگه وقتشه بلند شیو خدایی کنی.... زندگی رو برای من داری تعریف میکنی رفیق...! به ما گفتن آب که از سر گذشت... چه یه وجب چه ده وجب... دیگه گذشته....! اِیــــ بابا.... آره رفیق درسته... توهم یه جورایی راست میگی...! گذشته مثه آرشیو نوشته هات میمونه.... وقتی برمیگردی بهش از یه سریاش با یه سری آدمایی که توش بودنو با بعضی از حرفات خیلی حال میکنی و برعکس از خیلیاش هم حالت بهم میخوره... خدا میدونه که کی ما میشیم آرشیو... و فقط تو خاطره ها میمونیم.... معلومم نیس که از کدوم آرشیوا میشم...
پ.ن۱:بابا سهیل شرمنده...!چیزی نمیومد. ولی یه سری چیزاش همین جوری یکی شد... به خدا راست میگم...! پ.ن۲:بیا اینم آپ... گوش کن..... سوراخ گوشتو هم باز کن..... احمق با خود توام.... کجا رو نیگا میکنی...؟؟؟ با خود تو... تو داشتی اونٍ منو از دست میدادی.... چرا نمیخوای بفهمی... چرا اینقدر اشتباه میکنی...؟ بابا..! خواهش میکنم اذیتش نکن....! امروز هم از بیخ گوشت گذشت... حواستو جم کن بابا... ببین چقدر خوبه که هنوزم کاری کرده جات اون بالای بالا باشه .... بابا... کی میشه یه روزی برسه که منم از اینا داشته باشم.... خوش به حالت بابا.... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن:آره حق با تووووو پ.ن:۲ بابا زارمیخ تو کوتا بیا.... ببخشید. پ.ن:۳ ولی دور از همه ی اینا..... تو واقعا عجیبی.... پ.ن:۴ شما فقط نظر خود را بگذارید.... نفهمیدید به چیزی شک نکنید مشکل از اینجاست..... دیدی هنوز اون بالاست...! دیدی.. خدا مارو دوس داشت..؟؟؟؟؟ بعد یه مدت که چشو گوشمون بسته شده بود... خدا چجوری شرمندمون کرد....!؟؟؟ خدا فقط برا نیازامون میخواستیم.... دیدی....!؟ خدا کاری کرد ندید دل تنگ هم شدیم.... خدا بازم شرمندمون کرد... ای خــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا... باشه از خیرِگیم کم میکنم... (................... ........ ................ ..... ...) خودم فقط بدونم بهتره..!
پ.ن: میخواستم اشکتو درارم... ولی قول داده بودم... نمیدونم چرا.. حتما خدا میخواست... پ.ن۲:نگا کن... مردم چش ندارن ما به یاد یکی بخوابیم... باشه بابا نمیخوایم. ولی اجازه هست که به یادش از خواب پاشیم....؟؟؟؟؟ مردم هم واسه خودشون شادنااااااا ای کاش میخوابیدم. .... .. (( آرمان )) نمیدونم چرا..؟ دقیقا نمیدونم ولی حس میکنم یه چیزی فراتز از یه حسِ...! یه چیزی که هیچ وقت نمیزاره احساس آرامش و راحتی کنم...! احساس میکنم یه سری چیزا توی گلوم ریخته ولی نمیتونم درش بیارم و بازگوش کنم... یه سری حرفا که فقط یه چیزی مثل وجدان درون آرمان میدونه ولی خودش اصلا ازش خبری نداره... ( و این آزارش میده ) یه سری حرفا که گهگاهی یه نشونه هایی ازش توی ذهنم پیدا میکنم.. اما وقتی میام به زبون بیارمش خودم متوجه وجود یه چیزی مثل یه نگهبان مانع این کار میشه..... ......! یه چیزی مثل بغض میمونه که باید خالی بشه.. ولی دنبال بهونه میگرده... نمیدونم ولی انگار باید این غرور لعنتی رو بزارم کنار......(((مردی))))؟؟؟؟؟ خدایا.... هم خودت هم خودم خیلی خوب میدونیم که... آخرش جلوی این اتفاقات کم میارم....! ....... ... .. .
| Design By : topblogin.com |


